هنر رها کردن : تأملی دربارهی کلکسیونداری پیپ و دشواری کنار گذاشتن
وقتی یک شیء بیشتر از یک شیء میشود
کلکسیونداری، در ظاهر، فعلی ساده است : چیزی را میپسندی، به دست میآوری، کنار بقیه میگذاری . اما هر کسی که یک بار پایش به جمعآوری جدی باز شده باشد، میداند که این روایت سطحی است. کلکسیونداری در حقیقت نوعی خودشناسی تجسمیافته است؛ آینهای که نهتنها سلیقهی شما را بازتاب میدهد، بلکه سیر تحول ذائقهتان، ارزشهایتان و حتی مناسبات عاطفیتان با اشیاء و خاطرات را نقشهبرداری میکند.
میان تمام اشیائی که آدمها جمع میکنند — از تمبر و ساعت و سکه گرفته تا آثار هنری و عتیقه — پیپ جایگاه ویژهای دارد. نه فقط بهخاطر زیباییاش یا تاریخ چند صد سالهاش ، بلکه بهخاطر یک خصلت منحصربهفرد : پیپ شیئی است که مصرف میشود . نه مثل یک تابلو که به دیوار میخورد و فقط دیده میشود، نه مثل یک سکهی قدیمی که در قاب شیشهای مینشیند. پیپ را در دست میگیری، لبهاش را میان لبهایت میگذاری ، آتش اش میزنی، با آن نفس میکشی. این رابطهی فیزیکی، حسی و تکراری، پیوندی میان پیپ و صاحبش ایجاد میکند که از جنس «داشتن» نیست — از جنس «زیستن با» است.
همینجاست که ماجرای کلکسیونداری پیپ پیچیده میشود. وقتی شیئی هم ابزار لذت روزانه باشد، هم اثر هنری، هم یادگار خاطرهای خاص، تصمیمگیری دربارهی نگهداشتن یا رها کردنش به یکی از دشوارترین چالشهای ذهنی تبدیل میشود.
سهگانهی هویت در کلکسیونداری : مصرف، نگهبانی، تماشا
برای فهم اینکه چرا «رها کردن» برای پیپکشها اینقدر سخت است — و چرا گاهی ضروری — باید اول بفهمیم که کلکسیوندارهای پیپ یکسان نیستند. نگاه آدمها به پیپهایشان ذاتاً از سه منطق متفاوت پیروی میکند، هرچند مرزهای میانشان سیال است و بسیاری از افراد ترکیبی از هر سه را در خود دارند.
نخست ، کسی که پیپ را برای کشیدن جمع میکند :
برای این آدم ، پیپی که کشیده نشود، تقریباً بیمعناست. ممکن است از زیباییاش لذت ببرد، ممکن است ساعتها دربارهی گِرِین چوب یا شکل خاص کاسهاش صحبت کند، اما در نهایت محک اصلی یک چیز است : آیا این پیپ را روشن میکنم یا نه؟ آیا از کشیدنش لذت میبرم؟ آیا وقتی دستام به سمت استند میرود، به سراغ این یکی هم میروم یا همیشه از کنارش رد میشوم؟
دوم ، کسی که نگهبان تاریخ و سبک است :
این فرد — بگذارید از واژهی «کِیوریتور» استفاده کنم — کلکسیونش را نه صرفاً مجموعهای از پیپها، بلکه روایتی منسجم از یک دوره، یک مکتب، یک سازنده، یا یک خط سیر تاریخی میبیند. هر قطعه نقشی در این روایت دارد و حذف یا اضافهی هر پیپ، نه تصمیمی شخصی، بلکه ویرایشی در یک متن است.
سوم ، کسی که گالریدار است :
برای این شخص، پیپ پیش از هر چیز شیء زیباست. اثر هنریای که از برایر و ابونیت و اکریلیک و نقره ساخته شده. ممکن است هرگز کشیده نشود. ممکن است حتی توتونی نبیند. اما باید دیده شود، تحسین شود، و فضایی را که در آن قرار دارد زیباتر کند.
هر یک از این سه نگاه، معیار متفاوتی برای «ارزشمند بودن» یک پیپ تعریف میکند — و در نتیجه، معیار متفاوتی هم برای «قابلرهاکردن بودن» آن.
تحول ذائقه : واقعیتی که کلکسیوندارها دوست ندارند به آن اعتراف کنند
یکی از ناگفتههای دنیای کلکسیونداری — نه فقط پیپ، بلکه هر حوزهای — این است که سلیقهی آدمها تغییر میکند. و این تغییر، نه نشانهی بیوفایی است، نه ضعف شخصیت. بلکه دقیقاً نتیجهی همان چیزی است که کلکسیونداری قرار است باشد : یک فرآیند یادگیری و رشد.
کسی که پنج سال پیش عاشق پیپهای فریهند بزرگ و خمیده با پرداخت صاف بود ، ممکن است امروز به شکلهای کلاسیکتر — اپل، بیلیارد — با اندازههای کوچکتر و پرداخت سندبلاست گرایش پیدا کرده باشد. نه بهاینخاطر که آن پیپهای قدیمی بد بودند، بلکه چون صاحبشان آدم دیگری شده. دیدش عوض شده . از جماعت سازندگان مختلف الهام گرفته. سنتهای ساخت انگلیسی، دانمارکی، ایتالیایی و ژاپنی را شناخته. مقایسه کرده. تجربه کرده. و حالا وقتی به استند پیپهایش نگاه میکند، بعضیهایشان دیگر حرفی برای گفتن ندارند.
این لحظهی تشخیص — لحظهای که متوجه میشوی پیپی که روزی شاهکار ذائقهات بود، حالا فقط فضا اشغال میکند — از لحاظ عاطفی لحظهی راحتی نیست. بهخصوص اگر آن پیپ خاطرهای داشته باشد : اولین پیپ آرتیزانی ات بوده. هدیهی کسی بوده. در یک نمایشگاه، بعد از گفتوگویی طولانی با سازندهاش خریدی . یا صرفاً اولین پیپی بوده که با آن فهمیدی کشیدن پیپ میتواند تجربهای فوقالعاده باشد.
[30/11/1404 07:55 ب.ظ] M.ghs: ولی واقعیت این است : نگهداشتن شیئی صرفاً بهخاطر خاطرهاش — وقتی دیگر نه کشیده میشود، نه نگاه میشود، نه جایی در روایت کلکسیونت دارد — نوعی بیعدالتی هم نسبت به آن شیء است. پیپ ساخته شده تا کشیده شود، یا حداقل تا دیده و تحسین شود. قفسهی فراموشی، شأن هیچ پیپ خوبی نیست.
ترس از پشیمانی : دیوار نامرئی
بیایید صادق باشیم. بزرگترین مانع رها کردن پیپ، نه دلبستگی فعلی، بلکه ترس از پشیمانی آینده است. ذهن آدم فوراً سناریوسازی میکند: «اگر بعداً دلم برایش تنگ شد چه؟» «اگر سه ماه دیگر دوباره به این سبک برگشتم چه؟» «اگر این پیپ دیگر پیدا نشود چه؟»
این ترس مشروع است ، ولی غالباً اغراقآمیز . تجربه نشان میدهد که اکثر کسانی که بالاخره تصمیم به رها کردن یک قطعه میگیرند ، بعد از انجامش نهتنها پشیمان نمیشوند، بلکه نوعی سبکی و انرژی تازه تجربه میکنند. فضای خالیشده — هم روی استند، هم در ذهن — جای نفسکشیدن باز میکند. امکان جدیدی خلق میشود. و اغلب، قطعهای که جایگزین میشود، دقیقتر سلیقهی فعلی را بازتاب میدهد و رضایت بیشتری به همراه دارد.
نکتهی ظریف اینجاست : رها کردن لزوماً به معنای «از دست دادن» نیست. وقتی پیپی را به بازار دستدوم (Estate) میسپاری، آن پیپ نابود نمیشود. به دست کس دیگری میرسد — کسی که شاید دقیقاً همان سلیقهای را دارد که تو پنج سال پیش داشتی . کسی که آن بلوفیش سندبلاستشدهی کوچک با استم زیناسبی ولکانیتی را عاشقانه آتش میزند و هر روز با آن وقت میگذراند. در این نگاه، رها کردن نه فعل ترک، بلکه فعل واگذاری است. سپردن یک شیء به کسی که حقش را بیشتر ادا میکند.
آزمون عملی : پیپهایت را زیر ذرهبین ببر
فارغ از تقسیمبندی تیپشناختی — خواه خودت را بیشتر «کشنده» بدانی، خواه «نگهبان تاریخ» یا «گالریدار» — یک سؤال مرکزی وجود دارد که هر پیپکشی باید گاهی از خودش بپرسد : آیا هر پیپی که دارم، نقشی فعال در زندگی پیپکشی من ایفا میکند؟
«نقش فعال» برای هر تیپ معنای متفاوتی دارد .
برای کشندهها، یعنی : آیا این پیپ در چرخهی مصرفم هست؟
برای نگهبانان تاریخ ، یعنی : آیا این قطعه واقعاً چیزی به روایت کلکسیونم اضافه میکند؟
و برای گالریدارها، یعنی : آیا وقتی از کنار این پیپ رد میشوم، چشمم رویش مکث میکند؟
اگر جواب «نه» است، باید با خودت صادق باشی.
اما مسئله اینجاست که آدمها در صداقت با خودشان دربارهی اشیاء، بدناماند. ذهن ما استاد توجیه است. «حالا شاید یک روز حوصلهاش را داشته باشم.» «هنوز حالت خوبش را ندیدهام.» «فقط توتون مناسبش را پیدا نکردهام.» اینها جملاتی هستند که همهمان به خودمان گفتهایم.
به همین دلیل، سیستمهای عینی — هرچقدر هم ساده — میتوانند کمککننده باشند. نهبرایاینکه تصمیم را از دوش شما بردارند، بلکه برای اینکه توجیههای ذهنی را خلعسلاح کنند.
روش آویزاننما : مکانیزمی برای صداقت اجباری
ایدهای هست که از دنیای مد و پوشاک آمده و قابلیت انتقال جالبی به دنیای پیپ دارد. اصل ماجرا ساده است : در ابتدای سال، تمام لباسهایت را در کمد بهشکلی مشخص مرتب میکنی — مثلاً چوبلباسیها را برعکس میآویزی . هر بار که لباسی را میپوشی و بعد از شستن برمیگردانی، چوبلباسیاش را به حالت عادی برمیگردانی . شش ماه بعد ، هر لباسی که هنوز برعکس آویزان است، عملاً اعتراف میکند که به درد نمیخورد.
برای پیپ، ترجمهی این ایده میتواند اینطور باشد : ابتدای سال، در کاسهی هر پیپ یک تکه کاغذ کوچک یا یک گلولهی پنبه بگذار. هر بار که پیپی را کشیدی، طبیعتاً آن نشانه حذف میشود. در پایان یک دورهی مشخص — شش ماه، یک سال، هر بازهای که برایت منطقی است — نگاهی به استند بینداز . پیپهایی که هنوز گلولهی پنبهشان سرجایش هست، صادقانهترین جواب را به تو دادهاند. بدون حاشیه. بدون توجیه. فقط واقعیت خام.
البته این روش بیشتر به درد «کشندهها» میخورد . برای نگهبانان تاریخ و گالریدارها، معیار متفاوت است و نمیشود صرفاً با فرکانس مصرف قضاوت کرد . یک پیپ ساسینی قدیمی ممکن است سالها کشیده نشود ولی ستون فقرات یک کلکسیون پیپهای ایتالیایی باشد. یک فریهند دانمارکی ممکن است هرگز آتش نبیند ولی زیباییاش هر روز فضای اتاق کار را تعریف کند. در این موارد، معیار نه «کشیدن» بلکه «سهم در کلیت» است.
نگهبان تاریخ و مسئلهی انسجام
اگر کلکسیونت حول یک محور تاریخی، جغرافیایی یا سبکی ساخته شده، هر تصمیم حذف یا اضافه شبیه ویرایش یک کتاب است. یک فصل را حذف میکنی، باید مطمئن باشی که روایت کلی آسیب نمیبیند. یک فصل اضافه میکنی، باید همخوان با بقیهی متن باشد.
[30/11/1404 07:55 ب.ظ] M.ghs: فرض کن کلکسیونت متمرکز بر پیپهای انگلیسی کلاسیک — بیلیاردها و شکلهای سنتی — از کارگاههای تاریخی مثل Dunhill یا Barling است. حالا در این میان، یک فریهند دانمارکی نشسته که شاید زمانی خریدیاش چون خوشت آمد، ولی حالا مثل یک جملهی فارسی وسط یک پاراگراف انگلیسی میماند. نه بد است، نه بیارزش . فقط جایش اینجا نیست . نه همصدا با بقیه حرف میزند، نه خط روایت را پیش میبرد و حذفش نهتنها به کلکسیون آسیب نمیزند، بلکه انسجامش را تقویت میکند.
سؤال کلیدی برای نگهبان تاریخ این نیست که «آیا این پیپ بهتنهایی ارزشمند است؟» — یا این است: «آیا حضور این پیپ در کنار بقیه، ارزش مجموعه را بالا میبرد یا کم میکند؟»
و البته نکتهی ظریفتری هم هست : گاهی یک قطعهی بهظاهر کماهمیت — مثلاً یک پیپ کارخانهای ساده از دههی ۱۹۵۰ با پرداختی معمولی — ممکن است دقیقاً حلقهی مفقودهای باشد که تکامل یک شکل یا یک کارگاه را مستند میکند. ارزش این قطعه نه در زیباییاش، بلکه در موقعیتش در زنجیرهی تاریخی است. نگهبان خوب، این تفاوتها را میشناسد.
گالریدار و بحران «ندیدن»
برای کسی که پیپهایش را بهعنوان آثار هنری نگاه میکند، خطر اصلی عادتکردن است. همان اتفاقی که برای هر تابلوی نقاشی در خانه میافتد : ماه اول هر بار که از جلویش رد میشوی مکث میکنی. ماه سوم، فقط گاهی . سال دوم، دیگر نمیبینیاش . بخشی از دیوار شده. بخشی از پسزمینه.
پیپها هم دقیقاً همین مسیر را طی میکنند. آن قطعهای که روز اول رویش ساعتها مکث کردی و از هر زاویه عکس گرفتی، ممکن است امروز حتی نگاهت را جلب نکند. و اینجا سؤال بیرحمانهای مطرح میشود : اگر اثر هنری دیده نشود، آیا هنوز اثر هنری هست؟
البته جواب فلسفیاش «بله» است. ولی از منظر عملی — از منظر کسی که فضای محدود دارد، بودجهی محدود دارد، و انرژی محدودی برای تحسین — اثری که دیده نمیشود، عملاً نقشش را ایفا نمیکند. جایش را به قطعهای بده که دوباره مکث و توجه ات را برمیگرداند . دوباره چشمت را میخکوب میکند. دوباره وقتی مهمان میآید، با افتخار به سمتش اشاره میکنی.
آزمون سادهی گالریدار این است : چشمهایت را ببند و سعی کن پیپهایت را از حافظه فهرست کنی. هر کدام که یادت نیامد، احتمالاً نامزد جدی «رفتن» هست.
پیپهای خاطره : استثنایی بر هر قاعدهای
تا اینجا منطقی و تحلیلی حرف زدیم . ولی یک بُعد از کلکسیونداری هست که از حوزهی منطق خارج است و هر تلاشی برای سیستماتیک کردنش ، به نوعی بیاحترامی شبیه میشود : پیپهایی که خاطرهی آدمها، مکانها و لحظات هستند.
پیپی که از دست پدربزرگت به تو رسیده. پیپی که سر یک نمایشگاه، بعد از یک ساعت گفتوگو با سازندهاش، وقتی هر دو یک کاسه مشترک کشیدید، از دستش خریدی. پیپی که دوست قدیمیات قبل از رفتنش برایت گذاشت. اینها را هیچ آزمونی نمیتواند قضاوت کند و هیچ منطقی حق ندارد محکومشان کند.
در واقع، شاید بتوان گفت که بخشی از دلیل رها کردن پیپهای دیگر، دقیقاً فراهم کردن فضا — هم فیزیکی و هم ذهنی — برای ارجنهادن بهتر به همین قطعات خاطرهانگیز است . وقتی استندت شلوغ نباشد، وقتی هر قطعهاش معنایی عمیق داشته باشد، آن پیپ پدربزرگ بیشتر دیده میشود. بیشتر حرمتش نگه داشته میشود. بیشتر آن چیزی میشود که هست : یادگار ، نه یکیازهزارتا.
پارادوکس ارزش : چرا قیمتگذاری پیپ دشوار است
یک دلیل دیگر هم برای مقاومت در برابر رها کردن وجود دارد که کمتر به آن پرداخته میشود : ابهام در ارزشگذاری .
پیپها اشیائی هستند که ارزششان — برخلاف مثلاً طلا یا ارز — بهشدت ذهنی و وابسته به بافت است. یک پیپ آرتیزانی که سیصد دلار بابتش دادی، ممکن است در بازار دستدوم صدوپنجاه دلار بیارزد. یا سیصدوپنجاه. بسته به سازنده، وضعیت فیزیکی، نایابی شکل و حتی مُد روز بازار.
این ابهام باعث میشود آدمها احساس کنند با فروش یا معاوضهی پیپ، «ضرر» میکنند. و این حس، حتی وقتی واقعی هم نباشد، قدرتمند است.
اما نکتهای که اغلب از قلم میافتد این است : ارزش یک پیپ فقط ارزش مالیاش نیست . ارزش فضایی که روی استند اشغال میکند، ارزش فرصتی که از دست میرود، و ارزش توجهی که صرفش میشود هم هست . پیپی که نمیکشی ولی نگهش داشتی ، به نوعی دارد از بقیهی کلکسیونت دزدی میکند — توجه و فضا و انرژیای که میتوانست صرف قطعاتی شود که واقعاً برایت مهماند.
در اقتصاد به این میگویند «هزینهی فرصت» و اگرچه اقتصاددانها معمولاً آن را با اعداد توضیح میدهند، در دنیای کلکسیونداری، هزینهی فرصت عاطفی نهتنها واقعی است، بلکه اغلب سنگینتر از هزینهی مالی.
فرآیند رها کردن : نه یک لحظه، بلکه یک مسیر
[30/11/1404 07:55 ب.ظ] M.ghs: بگذارید یک بار دیگر تأکید کنیم : رها کردن یک پیپ، تصمیمی آنی نیست و نباید باشد. این فرآیند مراحلی دارد و عجلهکردن در آن معمولاً یا به پشیمانی منجر میشود یا به بیتفاوتی — که هر دو آفتاند.
مرحلهی اول ، تشخیص است : فهمیدن اینکه رابطهات با یک قطعه تغییر کرده. این ممکن است هفتهها یا ماهها طول بکشد. شاید با یک حس مبهم شروع شود — وقتی دستت به سمت استند میرود و ناخودآگاه از یک پیپ خاص رد میشود. شاید با یک مقایسهی ناخواسته — وقتی پیپ جدیدی میخری و ناگهان متوجه میشوی که قطعهی قدیمی دیگر حرفی برای گفتن ندارد.
مرحلهی دوم ، بررسی صادقانه است : آیا واقعاً این پیپ نقشی ندارد، یا فقط دورهای از بیحوصلگی عمومی است؟ آیا مشکل از پیپ است یا از تو؟ گاهی یک پیپ فوقالعاده صرفاً بهخاطر یک تجربهی بد — یک بولِ تلخ، یک روز بد، یک توتون نامناسب — به حاشیه رانده میشود. قبل از تصمیم نهایی، حداقل یک بار دیگر با توتون مناسب و حوصلهی کافی امتحانش کن.
مرحلهی سوم ، پذیرش است : قبولکردن اینکه رها کردن نه خیانت است، نه اعتراف به اشتباه در خرید، نه نشانهی بیثباتی. بلکه نتیجهی طبیعی رشد است. و رشد چیز خوبی است.
مرحلهی چهارم ، اجرا است : تمیز کردن پیپ، ریمرکردن کیک، تمیز کردن شنک با الکل، پولیشکردن استم و سپردنش به دست بعدی.
چرا جامعهی پیپ از رها کردن سود میبرد
یک بُعد کمترگفتهشدهی ماجرا، بُعد اجتماعیاش است. بازار پیپهای دستدوم (Estate) یکی از پویاترین و جذابترین بخشهای فرهنگ پیپکشی است. بسیاری از تازهواردها اولین پیپ جدیشان را از بازار Estate میخرند. بسیاری از کلکسیوندارها نایابترین قطعاتشان را از همین مسیر پیدا میکنند. و بسیاری از پیپهایی که امروز شاهکار یک کلکسیون محسوب میشوند، روزی توسط صاحب قبلیشان «رها» شدند.
وقتی پیپی را به بازار میسپاری، فقط فضای استند خودت را خالی نمیکنی. داری به چرخهی حیات این اشیاء کمک میکنی. داری امکان میدهی که یک پیپ تجربههای جدیدی بسازد، خاطرات جدیدی خلق کند، و در دستهای تازهای دوباره به زندگی برگردد.
این نگاه — نگاه «نگهبان موقت» بهجای «مالک ابدی» — شاید سالمترین رابطهای باشد که میشود با اشیاء کلکسیونی داشت. ما صاحب این پیپها نیستیم به معنای مطلق کلمه . ما برای مدتی نگهبانشان هستیم . بعد از ما ، کس دیگری نگهبان میشود و این زنجیره ادامه پیدا میکند .
پختگی در رها کردن : نشانهی کلکسیوندار واقعی
شاید بتوان گفت که توانایی رها کردن، یکی از نشانههای بلوغ در کلکسیونداری است. مبتدی همهچیز را نگه میدارد — چون هنوز نمیداند چه میخواهد. کسی که کمی جلوتر رفته، شروع به انباشتن میکند — چون فکر میکند «بیشتر» یعنی «بهتر». اما کلکسیوندار پخته، کسی است که میداند چه چیزی نگه دارد و — مهمتر — چه چیزی رها کند . کسی که کلکسیونش نه انبار اشیاء، بلکه بیانیهای شخصی است : دقیق، منسجم و بیشائبه.
اینکه کلکسیون کوچکتر لزوماً بهتر است، حرف من نیست. کلکسیونهای بزرگ هم میتوانند منسجم و هدفمند باشند. نکته، اندازه نیست. نکته، آگاهی است. آگاهی از اینکه هر قطعه چرا آنجاست و شجاعت اعتراف به اینکه بعضی قطعات دیگر دلیلی برای بودن ندارند.
فرسایش عاطفی و لذت تازگی
یک پدیدهی روانشناختی وجود دارد که در کلکسیونداری بهندرت نامش برده میشود ولی در پسزمینهی تمام تصمیمات حضور دارد : «عادیشدن لذت» .
آدمها به محرکهای تکراری عادت میکنند. پیپی که ماه اول هیجانانگیز بود، ماه ششم عادی میشود، و سال دوم بخشی از پسزمینه.
این عادیشدن اجتنابناپذیر است. ولی مدیریتکردنی هست. یکی از بهترین راهها برای مقابله با فرسایش عاطفی، دقیقاً همین چرخش آگاهانهی کلکسیون است : خارجکردن قطعاتی که دیگر هیجانی ایجاد نمیکنند، و واردکردن قطعاتی که چشمانداز تازهای میآورند.
نکتهی مهم : هدف نه «مصرفگرایی» است نه «تنوعطلبی بیهدف». هدف، زنده نگهداشتن رابطه با کلکسیون است. همانطور که یک باغبان گاهی شاخههای خشک را هرس میکند نه بهخاطر بیمهری به درخت، بلکه برای اینکه شاخههای زنده بهتر رشد کنند، کلکسیوندار هم با حذف آگاهانه، به بقیهی مجموعهاش فرصت درخشیدن بیشتر میدهد.
و کلام آخر
رها کردن پیپ ، در نهایت ، دربارهی پیپ نیست . دربارهی رابطهی ما با اشیاء است. دربارهی اینکه آیا ما اشیاء را در خدمت زندگیمان نگه میداریم، یا زندگیمان در خدمت نگهداشتن اشیاء شکل میگیرد.
هر پیپی که روی استند نشسته و ماههاست دست نخورده، سؤالی بیصدا از صاحبش میپرسد و صادقانهترین کاری که یک کلکسیوندار میتواند بکند، گوشدادن به آن سؤال است — حتی اگر جواباش آسان نباشد.
[30/11/1404 07:55 ب.ظ] M.ghs: مجموعهای که هر از گاهی ویرایش شود، تصفیه شود و با آگاهی بازچینی شود ، نهتنها ارزشش بیشتر میشود، بلکه رابطهی صاحبش با آن عمیقتر . و پیپی که بهجای خاکخوردن روی استند فراموششده ، به دست کسی برسد که با شوق آن را روشن کند ، به رسالتش — اگر بشود برای یک قطعه برایر رسالت قائل شد — نزدیکتر شده است .