قهوه و دود: دو رفیق قدیمی
ساعت شش صبح است، هنوز هوا تاریک است. پنجره را باز میکنم تا بوی صبح بیاید تو. کتری را میگذارم روی گاز. قهوه را آسیاب میکنم. پیپ را از روی طاقچه برمیدارم. این شروع روز من است.
خیلیها فکر میکنند قهوه و سیگار برگ یا پیپ، فقط دو تا عادتاند که کنار هم قرار گرفتهاند. مثل پنیر و انگور، مثل نان و پنیر. اما اگر یک بار واقعاً چشیده باشی، میدانی که این دو، عمیقتر از این حرفها به هم وصلند. این رابطه را باید فهمید، نه توضیح داد.
از یک خاکند
بیا برگردیم به جایی که همه چیز شروع میشود. به آمریکای لاتین. به کوهپایههای آتشفشانی نیکاراگوئه، به مزارع کوبا. آنجا، در دل خاکی که هنوز گرمای آتش زیرپوستی را در خود دارد، دو گیاه در کنار هم بزرگ میشوند. قهوه، در سایهسار درختان بلند. تنباکو، در آفتاب دشت.
خاک یکی است. همان خاک آتشفشانی که طعم فلز و آتش را به دانههای قهوه میدهد، همان خاک را تنباکو هم از سر میگذراند. ریشههایشان در یک عمق فرو میرود. شاید به همین دلیل است که قهوهای که نتهای خاکی و شکلاتی دارد، با سیگار برگی که بوی چرم و کاکائو میدهد، اینقدر میخواند.
چند سال پیش، یک کشاورز پیر در دومینیکن به من گفت: “هر چه از زمین بیرون میآید، برادر است. تو فقط باید برادریشان را کشف کنی.” آن موقع معنی حرفش را نفهمیدم. حالا که فکر میکنم، میبینم منظورش همین بود.
تضاد یا هماهنگی؟
یک اشتباه رایج این است که فکر کنیم قهوه و دود باهم میجنگند. قهوه تلخ است، دود تند. یکی مایع است، یکی بخار. اما در واقع این دو، مکمل همدیگرند.
بگذار برایت تعریف کنم. یک بار قهوهای اتیوپیایی دم کرده بودم. از آن قهوهها که بوی یاس و مرکبات میدهد، اسیدیتهاش بالاست، سبک است و لطیف. یک پیپ از تنباکوی لاتکیا پر کردم. لاتکیا را اگر نشنیده باشی، تنباکویی است که با دود خشک میشود. بوی باروت میدهد، بوی آتش خاموش شده، بوی چرم سوخته.
اول قهوه را خوردم. آن طعم مرکباتی، مثل نیشگون گرفتن زبانم بود. بعد پیپ را آتش زدم. دود را توی دهان چرخاندم. اتاق پر شد از بوی سنگین. دوباره قهوه خوردم. آن لحظه، انگار یک اتفاق تازه افتاد. طعم قهوه عوض شد. نه اینکه از بین برود، نه. عمیقتر شد. مرکباتش تبدیل شد به طعم آلو بخارای دودی. یاسش شد بوی چوب صندل. لاتکیا آمده بود و لایههای پنهان قهوه را بیدار کرده بود.
این را فقط با قهوه و دود میتوانی تجربه کنی. هیچ چیز دیگری این کار را نمیکند.
دنیا دارد دیوانه میشود. همه چیز تند تند اتفاق میافتد. غذاهای آماده، عشقهای یکشبه، موفقیتهای فوری. اما قهوه و دود، هر دو فریاد میزنند: “آرام، آرام.”
برای یک فنجان قهوه خوب، باید صبر کرد. آب نباید بجوشد، باید ۹۳ درجه باشد. اگر آب بجوشد، قهوه را میسوزاند. اگر سرد باشد، عصارهاش درنمیآید. باید زمان داد. چهار دقیقه صبر کرد. تماشا کرد.
برای پیپ هم همین طور. تنباکو را باید با حوصله توی محفظه جا داد. نه شل، نه سفت. آتش را باید با کبریت چوبی زد، نه فندک گازی. باید گذاشت یک لایه زغال آرام آرام تشکیل شود. عجله که کنی، پیپ داغ میکند و طعمش تلخ میشود.
در هر دو، تو داری تمرین میکنی که بایستی. نگاه میکنی به دود که بلند میشود. نگاه میکنی به قهوه که توی فنجان میچرخد. این لحظهها، تنها لحظههایی هستند که در طول روز مال خودتاند. نه گوشی توی دستت است، نه تلویزیون روشن است. فقط تو هستی و این دو رفیق.
یک عصر بارانی را به یاد میآورم
پاییز دو سال پیش، باران سه روز پشت سر هم آمده بود. توی خانه تنها بودم. قهوهای از برزیل دم کردم. از آن قهوههای سنگین که بوی شکلات تلخ و فندق میدهد. سیگار برگی از نیکاراگوئه برداشتم. ورا کروز بود، اگر اسمش برایت مهم باشد.
کبریت را زدم. اولین پک را زدم. دود را قورت ندادم، توی دهان چرخاندم. طعم کاکائوی خام، کمی فلفل، و یک چیز شبیه عسل سوخته. بعد قهوه را جرعه جرعه خوردم.
تا یک ساعت همانجا نشسته بودم. باران میآمد. دود میرفت بالا. قهوه خالی میشد. به هیچ چیز خاصی فکر نمیکردم. به زندگی فکر میکردم. به اینکه چقدر این لحظهها نادرند. به اینکه چقدر آدمها فراموش کردهاند بشینند و فقط باشند.
سیگار برگ که تمام شد، یک ساعت از عمرم گذشته بود. اما انگار یک روز کامل زندگی کرده بودم. ته فنجان قهوه، ته ماندهای از پودر بود. ته سیگار برگ، خاکستری بلند که هنوز گرم بود. این دو، تنها چیزهایی بودند که نشان میدادند من یک ساعت آنجا بودهام.
تنهایی یا جمع؟
قهوه و دود، دو چهره دارند. گاهی با هم جمع میشوند، گاهی با تنهایی.
در قهوهخانههای استانبول، هنوز هم میتوانی مردهایی را ببینی که قلیان میکشند و قهوه میخورند و ساعتها
حرف میزنند. دود توی هوا میپیچد، حرفها هم همین طور. کافئین و نیکوتین، بیدار نگهت میدارند. نمیگذارند خوابت ببرد. بحثها تا نصف شب طول میکشد. این دو، مثل چاشنی گفتگو میمانند.
اما یک وجه دیگر هم هست. شاید مهمتر.
مردی که تنها روی بالکن نشسته، پیپ میکشد و قهوه میخورد. به چی فکر میکند؟ شاید به زنی که دوست داشته. شاید به کاری که از دست داده. شاید به پیری که دارد میآید. دود که بلند میشود و توی هوا گم میشود، شبیه افکار آدمی است. میآیند و میروند. قهوه که ته فنجان میماند، شبیه حقیقت است. تلخ است، اما واقعی است.
در این لحظهها، قهوه و دود با تو حرف نمیزنند، اما حرفهایت را میشنوند. سنگینترین بارها را میتوانی پشت یک پیپ و یک فنجان جا بگذاری.
چیزی که میماند
سیگار برگ و پیپ، با سیگارهای معمولی فرق دارند. سیگار معمولی را میکشی و تمام. توی پنج دقیقه. برای پر کردن یک وقت خالی. اما پیپ و سیگار برگ را باید بنشینی. باید وقت بگذاری. باید تماشا کنی که چطور میسوزند. شبیه قهوهاند. قهوه را هم توی دو ثانیه میشود سر کشید، اما مگر لذت دارد؟
وقتی فنجان خالی میشود و پیپ خاموش، یک سکوت توی اتاق میماند. یک سکوت آشنا. انگار همه چیزهایی که باید گفته میشد، همین دو تا گفتهاند.
هنر پیپ کشیدن از نگاه ماسترو رحیمی
پیپ کشیدن، برخلاف چیزی که خیلیها فکر میکنند، یک هنر است. هنری که تکنیکهای خودش را دارد. اگر سیگار را میکشی و تمام، پیپ را باید بفهمی. باید با آن حرف بزنی.
یک تکنیک معروف به نام “پیپ کشیدن تنفسی” یا Breath Smoking هست. توی این روش، پیپ را میگذاری لای دندانهایت، دهانت را میبندی و طوری نفس میکشی که هفتاد درصد هوا از بینی بیاید و سی درصد از راه پیپ. بعد که بازدم میکنی، دود را از راه پیپ بیرون میفرستی. این کار باعث میشود پیپ داغ نکند و طعم توتون را بهتر بفهمی .
یک تکنیک دیگر هست به اسم Retrohaling، یعنی دود را از بینی بیرون دادن. اول دود را توی دهان جمع میکنی، بعد با یه حرکت ظریف، میفرستیاش عقب و از راه بینی بیرونش میدهی. این کار گیرندههای بویایی را تحریک میکند و طعم را چند برابر میکند. ولی باید حواست باشد، فقط با توتونهای سبک میشود این کار را کرد، وگرنه میسوزی .
اما پیپ کشیدن فقط تکنیک نیست. یک جور فلسفه است. پیپ را باید آرام آرام کشید. اگر تند بکشی، زبانت میسوزد و طعم توتون میرود. پیپ ممکن است چند بار خاموش شود، اما مهم نیست. باید ریلکس باشی و لذت ببری .
ماسترو رحیمی را باید شناخت. امیرحسین
امیر حسین رحیمی، که به ماسترو رحیمی معروف است، کسی است که پیپسازی اصولی را در ایران راه انداخت . مهرماه ۱۳۹۴، اولین پیپ تماماً دستساز ایرانی را با چوب برایر ایتالیایی ساخت و رونمایی کرد . این اتفاق تازهای بود. تا قبل از او، دنیای پیپ در ایران بیشتر خاطرههایی بود از پدربزرگها. اما ماسترو رحیمی آمد و این هنر را دوباره زنده کرد .
پیپهای او با چوب برایر ایتالیایی ساخته میشود. برایر همان چوبی است که از ریشه درخت هدر میآید و بهترین متریال برای پیپ است. این چوب هم زیباست، هم بادوام است، هم گرما را خوب تحمل میکند و طعم توتون را دستنخورده نگه میدارد .
ماسترو رحیمی فقط پیپ نمیسازد. او یک فرهنگ ساخته. انجمن پیپ ایران را راه انداخته، کارگاههای آموزشی برگزار کرده، و یک جامعه از آدمهایی که پیپ را دوست دارند دور هم جمع کرده . خودش همیشه میگوید: “پیپ را داغ نکشید، اسموک آرام را تمرین کنید. مثل نفس کشیدن عادی پیپ بکشید، اما دود را داخل ریه ندهید” .
حرف آخر از رابطه گرمای دود و تلخی قهوه
راستش را بخواهید، نمیشود این رابطه را توضیح داد. باید نشست و تجربه کرد. باید یک عصر بارانی را با یک فنجان قهوه و یک پیپ گذراند. باید تنها بود. باید به هیچ چیز فکر نکرد.
قهوه، عصاره آب و خاک است. دود، عصاره آتش. یکی از زمین برمیآید، یکی به هوا میرود.
